خرید بک لینک
۱. جنگ و صلح می خواستم از «جنگ» بنویسم، دیدم که شعر جنگ غمگین است می خواستم از «صلح» بنویسم، دیدم که بغض شهر سنگین است پروانه ای از پنجره آمد، من را پیِ خود تا خیابان بُرد یک لحظه غفلت کردم و د

برچسب: نویسنده: محمد کمالی تاريخ: شنبه 10 آذر 1397 ساعت: 16:42

«وقتی پدرم تو بنگاه مستقل آبیاری بود، من که بچه بودم گاهی می رفتم اداره پدرم. در واقع از بس شلوغ می کردم پدرم منو برد به اداره مستقل آبیاری... اونجا مثلاْ منو استخدام کرد و آخر ماه از جیب خودش به من

برچسب: نویسنده: محمد کمالی تاريخ: شنبه 10 آذر 1397 ساعت: 16:42

هفته, نامه, صدا - مصطفي توفيقي: شب از نيمه گذشته. خيابان احمد آباد مشهد هنوز شلوغ است. اينجا که من ايستاده ام و اين روزها مرکز شهر به شمار مي آيد، زمين همان دهاتي است که مهدي اخوان, ثالث خراسان,ي، عشق بز

برچسب: نویسنده: محمد کمالی تاريخ: شنبه 10 آذر 1397 ساعت: 16:42

خاموش مانده است به چون و چرا، چراغ در حیرت است از پس این ماجرا، چراغ خاموش مانده است چراغ و شده ست خود در بی چراغی کشتی، ناخدا، چراغ تنها چراغ بود که در ظُلمتی چنان می دید می شوند چگونه جدا... چراغ فر

برچسب: نویسنده: محمد کمالی تاريخ: شنبه 10 آذر 1397 ساعت: 16:42

مادربزرگ من، بیبی روشنک خانم، در هشتاد و شش سالگی، عادت عجیبی دارد که آن را از سالیان دور ترک نکرده است. هر روز دمدمای سحر که از خواب بلند میشود، دو رکعت نماز شب میگذارد. بعد، مابین این نماز تا اقا

برچسب: نویسنده: محمد کمالی تاريخ: شنبه 10 آذر 1397 ساعت: 16:42

صفحه بندی